« بايد كه پا به پات بيايم»
وحشي و برادرش كه خلوت كردند در مُلك سخن ترك خصومت كردند هر شعر كه در كهنه كتابي ديدند بردنـد و برادرانــه قسمت كردنــد حتما نام وحشی بافقی به گوشتون خورده. بابا والله بنده ی خدا اهل شعر دزدی نبود. از بخت بدش در جوونی شاعر خوبی بود و هرچی شعر می گفت به زعم شاعران اون روزگار خوش نمی اومدُ به ناچار متهم ردیف اول دادگاه شعردزدی می شد. البته فقط یه شانس اورده بود. اینکه اون روزگار نه اینترنت بود و نه اس ام اس نه وب سایت و نه وبلاگ و نه از اینجور چیزای رسوا کننده . اما خوشبختانه یا متاسفانه امروزه روز این ابزار کارآمد دم دست ماست که اگه دست از پا خطا کنی ، آبروتو بردن نوک تیر برق! البته برای بعضی از عزیزانِ «گلچین» ، تیر برق، خیلی هم مرتفع به حساب نمیاد چون (جسارتا) به برج میلاد هم گفتن: «زکی!». (ناگفته نمونه اینم یه نوع هنر ها. لااقل میشه دست بندازی رو جوایز جشنواره ها که ) . الغرض. دو سه روز پیش متوجه شدم که یکی از شعرای گرامی از اهالی استان هنرخیز فارس و شهری که در کتابهای اجتماعی دوره ی ابتدایی به نام «آقای هاشمی» می شناسیم (منظورم کازرون نیست ها ) شعر شاعر از دست رفته ی لرستانی ، زنده یاد بهمن کرم اللهی رو با وقاحت هرچه تمام تر به نام خودش کرده و البته در انواع وبلاگ هم به این نام ثبتش کرده. برای نمونه مراجعه کنید به آدرس kazeroonpoem.blogfa.com به نام «شاعران کازرون» و این شاهکار هنری (!) رو ملاحظه بفرمایید. همه ی شاعران لرستان با نام و شعر بهمن کرم اللهی آشنایی کامل دارن و اتفاقا از بین همه ی اشعار بهمن این شعر سرقت شده رو همیشه به یادش زمزمه می کنن. بهمن کرم اللهی شاعر متعهد و توانایی بود که در تیرماه سال ۸۰ در اوج جوانی در سانحه ی دلخراش تصادف در شهرستان دورود ، برای همیشه شعر لرستان رو از وجود خودش محروم کرد. این شعر زیبا رو به یاد بهمن با هم بخونیم و با هم خط بطلانی بکشیم بر روی قلم های بی بنیه و بی اندیشه یی که سرمایه های دیگران رو به راحتی به غارت می برن. خستهام ز مردمی که نامشان عروسکی ست مردمی که لحن هر کلامشان عروسکی ست کوک میشود زمان نام و عشق و خوابشان کفتر نشسته روی بامشان عروسکی ست چهرههایشان گرفته مثل برج زهرمار شکل راه رفتن و سلامشان عروسکی ست من به نام آینه قسم نمیخورم ولی چهرههای روشن تمامشان عروسکی ست بیتفاوت از کنار گل عبور میکنند حتم دارم ایل ما مشامشان عروسکی ست من به کس در این دیار دل نبستهام هنوز دیدهام به چشم خود مرامشان عروسکی ست مردمی که اختراع دستشان عروسک است زندگی و کوشش مدامشان عروسکی ست سلام. بدون تردید و تعارف ، بومی سروده ها در ادبیات ما مخاطب زیادی ندارن و در جایی که ادبیات فارسی در دنیای امروز در حال دست و پا زدن برای جهانی شدنه ، بی شک حلقه ی محاصره برای اینگونه اشعار ، تنگ و تنگ تر هم می شه. ولی نباید فراموش کرد که شعر ، فراتر از هر قاعده و قانونیه و هیج خط قرمزی هم تا به حال نتونسته دست و پا گیر شعر باشه. در هر ساعت و در هرجا و با هر زبان و گویشی که تراوش کنه ، تراوش کرده و عنان اختیارش رو هم به دست هیج صاحبی نمیده. با این مقدمه ی کوتاه ، یک غزل، دو دوبیتی و یک رباعی رو با گویش الیگودرزی که گویشیه مابین زبان فارسی و گویش بختیاری، تقدیم می کنم به آستان پر مهر «خم هشتم». امیدوارم با همه ی نارسایی، مورد عنایت آقا امام رضا (ع) و پسند شما دوستان مهربان واقع بشه. دلِم عینا کموتر مبتلاتَ اَیَر لونِ به خندیدن بِلی تاق به کوری بُردیَه هرچی نُواتَ اَیَرچه آسِمو رنگین کمو داشت ولی مات کمون اَبریاتَ دلِم چی لوت سی یِه تُکِ بارو همیشَه ماطَلِ سوز دعاتَ تونِ اَفتو گواَن ، دردم گرُ با تو خُ خورشید ، نیری از تیاتَ ۱) چشمان کم رمق من به ایوان طلای تو دوخته شده و دلم مانند کبوتر، مبتلایت گشته است ۲) الف- اگر لبهای شیرینت را به خنده بگشایی نبات ـ که مظهر شیرینی است ـ برای همیشه به کوری میرود و از یادها فراموش می شود ب- اگر لبهای شیرینت را به خنده بگشایی هر شیرینی یی که پیش از تو بوده به فراموشی می رود و تو در شیرینی از آن سبقت می گیری ۳) اگرچه آسمان صاحب رنگین کمانهای زیبایی است اما با آنکه این طاق زیبا را دارد ولی باز هم حیران طاق ابروهای توست ۴) دل من مانند بیابان لوت ، خشکیده و به خاطر یک قطره باران، همواره چشم به راه دعای باران توست ۵) دَردَم گران، چرا تو را آفتاب (شمس الشموس) خطاب می کنند؟ وقتی که خورشید با همه ی عظمتش، فقط نوری از چشمان توست
********* تیام اِز غُروَتِت آسارَه کِردَه هَمَه دَردامِه نومِت چارَه کِردَه بِلا لا خوم بَمیرِم ، اِز فِراقت ز تِشنی لالَه خین فوارَه کِردَه چشمانم از غربت تو اشکباران شده است ای کسی که نامت چاره گر همه ی دردهای من است! بگذار تا در درون خودم بمیرم وقتی که از فراق تو از گلوی لاله هم خون فواره کرده است ******* تو که جُز سیوِ تَل اِز مو نچیدی نَوُنِم سی چیشی ریمِه خریدی به ویرِت هِه وَرِت اِز تووَه گفتِم؟ پشیمونِم ، « شتر دیدی ندیدی!» ای کسی که از درخت عمر من ، جز سیب تلخ نچیده یی! نمیدانم با این همه بدی من، چرا دوباره آبرویم را خریده یی؟ یادت هست در حضورت از گناهانم توبه کردم؟ من نمیتوانم گناه نکنم و از توبه پشیمان شده ام. پس شتر دیدی ندیدی ******* نِل دربه در و ری سیه و کال بَمیری مو بار سفر بَستِمه تا قال بَمیری گفتِم وَرِ خوم: « اَ تو نَویدی...» ، که ز جا جِست دل، مینِ قَدِم زِ : که کُرِ ! لال بَمیری دل من! نگذار که رو سیاه و آواره و نارسیده بمانی و بمیری من بار سفر بسته ام تا تو را در ظلمت و گناهانت رها کنم تا بمیری با خود گفتم: « مولای من! اگر تو نبودی...» که دل حرفم را نیمه تمام گذاشت و از جا بلند شد و محکم به کمرم کوبید و گفت: « ای پسر! خدا کند که لال بمیری» فراخوان انجمن ادبی فردوسی الیگودرز با همکاری اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی الیگودرز و حمایت اداره کل فرهنگ وارشاد اسلامی لرستان برگزار می کند : سومین کنگره سراسری شعر عاشورایی «حنجره های سرخ» دبیرخانه کنگره از شعرای عاشورایی سرای استانهای سراسر کشور دعوت به شرکت وهمکاری می نماید. شرایط شرکت: ۱- قالب اشعار آزاد است. ۲- هر شاعر می تواند حداکثر ۳ اثر برای دبیرخانه ارسال نماید . ۳-اشعارمی بایست صرفاً در موضوع کنگره ( عاشورا ) سروده شده باشند. ۴- اشعار با فونت zar 14 ودریک طرف برگ a4 نوشته شده باشند. ۵- ارسال یک قطعه عکس پرسنلی « جهت اسکن در تقدیرنامه» الزامی است. ۶- قید مشخصات شناسنامه یی ، تلفن تماس و آدرس پستی شاعر در برگه ای جداگانه به پیوست اشعار ضروری می باشد. آخرین مهلت ارسال آثار : پنجشنبه ۳/ ۹ /۹۰ هدایا واهداء جوایز: دبیرخانه کنگره به انتخاب هیأت محترم داوران به ۲۰ نفر افراد برگزیده مبلغ ۲۰۰ هزارتومان جایز نقدی به همراه لوح تقدیر و تندیس اهدا خواهد نمود. زمان برگزاری: چهارشنبه/ 23/9/ 90 /صبح و عصر/برابر با 18 محرم 1433 مکان برگزاری: مجتمع فرهنگی هنری سیمرغ آدرس دبیرخانه: لرستان/شهرستان الیگودرز/ اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی نمابر: 2220960- 0664 تلفن های تماس: ۲۲۲۹۱۹۷ و ۲۲۲۰۹۶۱ - ۰۶۶۴ وب سایت اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی الیگودرز www. Alg .farhang . gov. ir ایمیل جهت ارسال آثار : Eyham62@ yahoo.com دبیرخانه دائمی کنگره سراسری شعر عاشورایی سلام. از دوستان عزیزی که ظرف این مدت حسابی گله کرده بودن که چرا مطالبی رو که قول دادم ، درج نکردم حسابی عذرخواهی می کنم. اگرچه تابستونی که گذشت فرصت خوبی برای جمع آوری اون مطالب ، بویژه مقاله های طنز بود ، اما ترجیح دادم ظرف این مدت بیشتر روی پایان نامم کار کنم. این بود که متاسفانه مثل همیشه بدقول از آب دراومدم. ظاهرا چهار دوست عزیزی که به این وبلاگ نظر لطف دارن ، قرار شده بود بخش هایی از پایان نامه هاشون رو که در مورد طنز در ادبیات بوده با استفاده از اون مطالب جمع آوری کنن که حسابی شرمنده ی اونها هم شدم که از همین جا از همشون عذر خواهی می کنم. تصمیم گرفته بودم که در پست جدید ، ویژگی های سبک هندی و انعکاس این ویژگیها رو در شعر شاعران شاخص و گمنام این سبک بررسی کنم که چون موضوع پایان نامم همینه ، فعلا تا زمان دفاع ، از این کار صرف نظر کردم. اما از اونجا که علاقه ی زیادی به مطالعه در این سبک دارم ، قصد دارم در چند سلسله پست متوالی به معرفی شاعران نامی و گمنام این سبک و بخش هایی از زندگی نامه و چند بیت از این شاعران بپردازم. خواهید دید که چه ابیات ناب و ارزشمندی از گردونه ی ادبیات حذف شده که انصافا حقشون بوده که با قلم زر در کتابها نوشته و در موزه ها نگهداری بشن. این کار رو از ابتدایی ترین شاعران سبک هندی آغاز می کنم و پا به پای هم تا پایان این سبک ، پیش خواهیم رفت. فقط دقت داشته باشید که دیوان های سبک هندی ، صبر ایوب رو برای خوانش ، طلب می کنن. دیوان هایی که مالامال از ابیات خشک و بی روح و اغلب ، بسیار پیچیده ست اما ارزش کار وقتی روشن میشه که به سخن ارزشمند استاد شفیعی کدکنی دقت کنیم. استاد ، شعر این سبک رو به انباری از خاکستر تشبیه می کنن که گاهی مرواریدهای درشتی هم در اون یافت میشه. و به زعم حقیر ، می ارزه که برای یافتن مرواریدهای درشت ، به انبارهای خاکستر زد و به همین دلیله که نزدیک به سیزده ساله که در این انبارها غلت می زنم. امیدوارم پس از خوندن هر پستی ، لایق نظرات ارزشمندتون باشم. فراخوان (تمدید مهلت ارسال آثار) انجمن ادبی فردوسی الیگودرز با همکاری اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی الیگودرز و حمایت اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی لرستان برگزار می کند. « دومین جشنواره منطقه یی شعر طنز» (لــبــخــنــده) دبیرخانه جشنواره از شعرای طنزپرداز استانهای: « ایلام ، اصفهان ، مرکزی ، خوزستان ، کهکیلویه و بویراحمد ، چهارمحال و بختیاری ، کرمانشاه ، همدان و لرستان » دعوت به شرکت و همکاری می نماید . شرایط شرکت: 1- حداقل سن شرکت کنندگان 15 سال تمام تعیین شده است. 2- قالب ، زبان و لهجه اشعار به فراخور منطقه آزاد است. 3- اشعار می بایست صرفاً در موضوع فرهنگ عمومی سروده باشند؛ بدیهی است اشعاری که موجب هتک حرمت به قوم ، طایفه ، گروه ، فرقه یا شخصی بوده و در موضوعاتی چون مذهب ، ملیت ، سیاست ورود پیدا کرده باشند از چرخه داوری و شرکت در جشنواره حذف خواهند شد. 4- اشعار با فونت zar 14 و در یک طرف برگ a4 نوشته شده باشند. 5- ارسال یک قطعه عکس «جهت اسکن در تقدیرنامه» ، قید مشخصات شناسنامه ای ، تلفن تماس و آدرس پستی شاعر ضروری می باشد. آخرین مهلت ارسال آثار به دبیرخانه جشنواره: سی ام مرداد ماه ۹۰
جوایز: دبیرخانه جشنواره به انتخاب هیأت محترم داوران به 15 نفر افراد برگزیده جشنواره مبلغ 200 هزارتومان جایزه نقدی به همراه لوح تقدیر اهدا خواهد نمود. زمان برگزاری: شهریور ۹۰ مکان برگزاری: مجتمع فرهنگی هنری سیمرغ آدرس دبیرخانه: لرستان/ شهرستان الیگودرز/ اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی/صندوق پستی 124 / دبیرخانه جشنواره. نمابر: 2220960- 0664 ــ تلفن های تماس: 2229197 - 2220961- 0664 وبلاگ انجمن ادبی: www.eyham.blogfa.com / ایمیل: Eyham62@yahoo.com دبیرخانه دومین جشنواره منطقه ای شعر طنز هنوز کمتر از چهار سال از برگزیده شدن مجموعه ی شعر «می خواهم بچه هایم را قورت بدهم» اثر رویا زرین، شاعر موفق الیگودرزی، به عنوان برنده ی اولین جایزه ی شعر زنان (خورشید) نگذشته بود که خروج مجموعه شعر(!) «مشق آب ها را می نویسم» اثر خانم نسیم جعفری (هم تبار(!) حسین منزوی)از کانال پراعتبار (!) نشر «آهنگ دیگر» ، یکبار دیگر پرده از زخم های چرکین و البته سربسته ی شعر امروز برداشت تا این مجموعه ی شعر به همراه ناشر و مدافعانش جامه های رنگینی باشند بر تن چرک آلود سرقت ادبی آن هم در وانفسای دنیای اینترنت و روزنامه و ... که در کمتر از چند ثانیه ریزترین اطلاعات را از سراسر دنیا مخابره می کنند. جای بسی تاسف است که نشر آهنگ دیگر با همه ی اعتباراتش تن به چنین اهانتی به شعر امروز داده و تاسف بیشتر و عمیق تر اینکه این مجموعه ی جدید ، به همت و توان و سلیقه ی بی نظیر داوران اندیشمند «شعر زنان» - همان داورانی که اثر رویا زرین را به عنوان اولین برگزیده ی شعر زنان انتخاب کردند- به عنوان برنده ی امسال شعر زنان انتخاب شد. جای تبریک ( شما بخوانید تاسف) دارد به اینهمه سواد و سلیقه. دوست عزیزی می گفت : شاعری رو دیده که دیوان حافظ را با نهایت خلوص و هزار امید و آرزو به نام خودش کرده و فقط مختصرا «قاسما»ی ناقابلی رو به جای «حافظا» گذاشته و قراره اثر ارزشمندش رو برای کسب عنوان به دبیرخونه ی شعر زنان بفرسته به امیدی که برنده بشه. گفتم : دوست عزیز! این جایزه برای زنهاست. گفت: چه فرقی می کنه؟ داورا که قرار نیست متوجه بشن. (یا لااقل قراره خودشون رو به کوچه ی علی چپ که سهله علی چپول بزنن.) پس اشکالی نداره. گفتم: عزیزم! دوست شما که زحمت این بازنویسی رو کشیده، بگو لااقل بذاره «نصرتا». گفت : چرا نصرت؟ گفتم: آخه نصرت از اسمهای دو وجهیه. هم اسم زنه هم اسم مرد. امروز جایزه ی خورشید رو می بره فردا جایزه ی ماه! هیچکس هم نمیگه خرت به چند! بگذریم. البته با دلی خون آلود از سرقتی آشکار. شما رو به خوندن متن زیر که توسط یکی از هنرمندان توانای شهرستان الیگودرز نوشته شده جلب می کنم.فقط خواهشا با ارسال پیام و کامنت در اعلام نفرت از این جریان آلوده ُ با ما همکاری کنید. سپاس. چه فرقی می کند . . . ؟ چرا فکر می کنی خل شده ام ؟ « آیا دوباره به رفتار چشمهایم اعتماد نداری؟ » حالا که اینجوریست تو « از باغچه های جنوبی ام که بوی درختان وحی می دهد بیا » تا « من از پنجره های خاموش که بوی وحی می دهند بیایم » چه تفاوت دارد ؟ به هردوی ما وحی شده است! خدا که حسود نیست! « بیدار شو عزیزم ، من می ترسم، از حنجره های تاریک خلقت، ». آنقدر می ترسم که « می خواهم از ترس بچه هایم را قورت بدهم » با توام «بئاتریس»! « زیبایی من روز به روز دو چندان می شود ، اگر می توانی کاری کن بهار من برگردد »! توکه مرا دوست داشتی ! چکار به دیگران داری ؟ اصلاً بگذار هر کس شعر خودش را ، حرف خودش را بگوید ، نان خودش را بخورد. به ما چه که دوستان خوب قضاوت نمی کنند ، یا بلد نیستند قضاوت کنند؟! بگذار هر چه می خواهند یک جایزه را ببین دو نفر یا چند نفر تقسیم کنند. این دلیل نمی شود تو خواب باشی. بیدار شو بئاتریس! اصلاً « تو خوب داوری کن ، بگذار به آبها ایمان بیاوریم ». تو که قبلا شنیده بودی که قرار است وقتی « زمین را که قسمت می کنم ماجراها را به تو بدهم »؟ نشنیده بودی؟ پس چرا خُلق خودمان را تنگ میکنی؟ به نظر تو بهتر نیست آب را گل نکنیم برای یک ماهی یا تنگ اش! اگر قول بدهی ناراحتی نکنی همه چیز را قسمت می کنیم بین خودمان ، بی سروصدا ، بی دعوا و مرافعه ! اصلا اگر تو بخواهی « زمین را » هم بین خودمان « قسمت کنم » ها؟ چطور است؟ قحطی سهم که نیامده!؟ دنیا با همه ی « سازمانهای خیریه اش ... » مال تو و آبهای کنار « فیلا دلفیه » با همه ی شعرهای کتاب برگهای زیتونش، و پاورقی کاملش مال من !! دیدی قانع بودن چقدر خوب است بئاتریس؟! دنیا هم به هم نخورد. هر دوی ما شاعر شدیم ، به همین آسانی. درست است ؛ تو سابقه بیشتری داری برای همین است که بزرگوارتر می نمایی. این را از آنجا فهمیدم که هنوز از من متنفر نشده ای. خوشحالم. وقتی بزرگوار باشی و مهربان چه فرقی می کند که تورا « ژان صدا » کنند یا « ژاندارک» ؟ چه فرقی می کند از اولین میهمانی زنان خورشید آمده باشی یا از چندمینش؟ از هر جای دنیا حتی از ـ بالای برج بابل ـ هم که صدا بزنی ـ اگر بخواهند بفهمند ـ صدای تو را می فهمند . فرقی نمی کند به آهنگ خوش « هَزار» فریاد کنی یا « آهنگ دیگر» مهم این است که بلند بلند شعر بخوانی و معروف شوی. بئاتریس در این شهر خوش آب و هوا همه چیز را مردم قضاوت می کنند و سابقه خریداری ندارد. داور هم که باشی خواب صبح سنگین است و اگر بیدارت نکنند دیر بیدار می شوی! با این همه تو برای من همه چیزی و این را هردوی ما باور داریم که « دنیا ، برایم از دکمه های پیراهن تو آغاز می شود». و این یعنی نقطه اشتراک ما که سالها از هم فاصله داریم و می خواهیم باهم رفیق شویم. چند بار دیگر می گویم: « من تو را دوست دارم عوبدیا» ! و این دوستی « تا مرز گلویم رسوخ می کند ». « و من امروز دیوارها را به شهادت می گیرم و زبان کلید را در دهان این قفل ـ وامانده هی ـ می چرخانم » تا شاید قفل بختم باز شود! اصلاً « نمی دانم تو حرفهای مرا می فهمی یا نمی فهمی » !؟ خیلی مهم نیست بفهمی یا از کنارشان رد شوی! به هر حال سلیمان اگر دوستم داری ، اسلحه ات را از « کنار چشمم » و از روی شقیقه ام بردار ، بگذار تنها باشم و نفسی تازه کنم. اگر میدانستم ژاندارک چقدر برایت مهم است خودم را از بالای برج بابل می انداختم توی آبهای مشق تو تا غرق شوم و تو هی کیف کنی! اما به خاطر داشته باش « من در بندهای گمشده ام به تو فکر می کنم ، تو که ـ تا مغز ـ استخوانهایم را روشن کرده ای » ، و فکر می کنم « به آش نذری همسایه ـ تان ـ که پر از حروف وحی است ». « یا ـ به ـ مستأجری که برای همسایه اش گاهی کاسه ای سوپ جو درست می کند » . مهم نیست. آشی که من پخته ام خوشمزه تر است. چه فرقی می کند جایزه را تو بگیری یا من یا هر دوی ما !! به نظر من حتی مهم نیست که من پا برهنه توی فکر تو آمده باشم و تمرکزت را به هم زده باشم. مهم این است که داوران چقدر متوجه شباهت دست پختمان شده باشند !! و مهم این است که هر دو از یک جنس باشیم . اصلاً به ما و هر کسی چه مربوط !؟ « هر کس می خواهد بچه هایش را قورت بدهد » ، بدهد ، کسی جلویش را نگرفته. ما برای خودمان این گوشه دنیا می نشینیم و دور از چشم دیگران « مشق آب ها را می نویسم ». آب ها که راحت تر از بچه هایمان از گلو پایین می روند! این طور نیست سلیمان؟ اصلاً می دانی این فکر لعنتی این حسودی خورشیدی از کجا شروع شد؟ از وقتی که پایان روز نُهُم تو « دو تا قاچ بزرگ سیب زاییدی » ، « و من جهان را با درخت سیب آغاز کردم ». ای کاش نه تو زاییده بودی و نه من آغاز کرده بودم. راستی او (سلیمان من) دارد ذوقش کور می شود. خدا کند تو شکوفا شوی. خدای او هم بزرگ است. موفق هستی ، باش تا صبح دولتت بدمد. چه فرقی می کند کی؟ امضاء سلام.شهرستان الیگودرز و انجمن ادبی فردوسی روز پنجشنبه میزبان شاعران و حافظان شعر بودن تا یکبار دیگه با اهل شعر دور هم جمع بشیم و شعری بشنویم و حالی ببریم. اگرچه بی تردید برنامه خالی از ضعف نبود اما گام بلندی بود برای برگزاری برنامه های بعدی. این برنامه از ساعت ده و نیم صبح شروع شد و بدون وقفه تا سه و نیم بعد از ظهر به درازا کشید اما مردم فهیم شهرستان تا آخر، پای برنامه نشستن تا مثل همیشه برادریشون رو ثابت کرده باشن. خبر این برنامه رو به نقل از روابط عمومی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی الیگودرز بخونید. جشنواره ی مشاعره در الیگودرز به کار خود پایان داد. نخستین جشنواره ی استانی مشاعره روز پنجشنبه ۱۹/۳/۹۰با حضور مشاعران استان در الیگودرز برگزار شد. به گزارش روابط عمومی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی الیگودرز ، مصطفی محمدی رییس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی الیگودرز ، در ابتدای این جشنواره گفت: شعر و ادبیات پایه های فرهنگ و هنر ایران زمین هستند و نمادهایی از شکوه و صلابت تمدن ایرانی و از اینروست که هرگاه توجه بیشتری به این هنر ارزشمند گردیده، تاثیر عمیق تری بر فرهنگسازی ایرانی اسلامی در جامعه نهاده است. وی گفت: پیشینه ی شعر در ایران ، پیشینه یی تابناک و ارزشمند است و به ویژه پس از ورود دین مبین اسلام به سرزمین ایران، این هنر همواره در خدمت اشاعه ی دین مبین ، اشاعه ی انسانیت و اسباب گسترش فرهنگ مترقی ایران زمین بوده است و به این دلیل است که امروزه نام شاعران بزرگ این مرز و بوم درخشان تر از همیشه بر تارک فرهنگ و هنر جهان می درخشد. حجت الاسلام اسماعیلیان ، مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی لرستان نیز دیگر سخنران این برنامه بود که ضمن تقدیر از برگزار کنندگان این برنامه ، برگزاری همایش های مشاعره را سبب یادآوری و به یادسپاری هرچه بیشتر شعر و ادبیات فارسی دانست و گفت: شعر، همواره آینه ی تابناک اندیشه و فرهنگ ایرانی- اسلامی بوده است و گسترش آن همیشه متضمن صلابت و سلامت جامعه بوده و خواهد بود. وی در ادامه گفت: برگزاری موفق دو جشنواره ی سراسری داستان و تصویرگری کتاب کودک و دومین جشنواره ی فرهنگی ادبی بختیاری «هی جار» در ماه گذشته در شهرستان الیگودرز ، نشان داد که این شهرستان قابلیت بالایی در برنامه ریزی و برگزاری جشنواره های فرهنگی هنری دارد و برگزاری موفق نخستین جشنواره ی مشاعره نیز بیانگر همین قابلیت است. در ادامه ی این برنامه که بدون توقف از ساعت ده و نیم صبح تا ساعت سه و نیم بعد از ظهر به طول انجامید، مشاعران استان با یکدیگر به رقابت پرداختند که در رقابتی بسیار نزدیک و دشوار ، با نظر هیات داوران ، خانم زهرا فرهمندی از الیگودرز ، حائز رتبه ی اول، آقایان مجید عزیزی از خرم آباد و قاسم قاسمی از بروجرد به طور مشترک حائز مقام دوم و خانم اکرم موسوی از دلفان حائز رتبه ی سوم شدند. گفتنی است داوران این جشنواره ، دکتر غلامرضا تمیمی ، عضو هیات علمی و مدرس ادبیات دانشگاههای بروجرد، استاد حسن اصغری ، کارشناس ادبیات و شاهنامه شناس الیگودرزی و استاد ابوالقاسم عبدلی ، کارشناس ارشد ادبیات فارسی و مدرس دانشگاههای الیگودرز بودند. جشنواره ی مشاعره از نگاه دوربین فراخوان مشاعره استانی انجمن ادبی فردوسی الیگودرز با همکاری اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی الیگودرز و حمایت اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی لرستان برگزار می کند : « نخستین همایش رقابتی مشاعره » دبیرخانه همایش از حافظان شعر ، شاعران و علاقه مندان محترم در سراسر استان لرستان دعوت به شرکت و همکاری می نماید . شرایط شرکت: 1- مسابقه مشاعره فقط با قرائت اشعار کلاسیک قابل قبول خواهد بود. 2- حداقل سن شرکت کنندگان 15 سال تمام تعیین شده است. 3- زبان اشعارکلاسیک قابل ارائه: فارسی ، ترکی ، عربی؛ و گویشهای لری ، لکی و بختیاری تعیین شده است. 4- اشعاری که با اِشکال وزنی یا اِشکال در ردیف و قافیه در همایش قرائت شوند ؛ برای شرکت کننده امتیاز منفی خواهند داشت. 5– این همایش صرفا به صورت مرسوم ( شروع اشعار با حرف آخر بیت قرائت شده توسط رقبا ) انجام خواهد شد. 6– مکث و تعلل بیش از 20 ثانیه در پاسخ گویی به شعر رقیبِ مقابل موجب حذف شخصِ تعلل کننده خواهد شد. نکته مهم: از آنجا که پیش بینی می شود این همایش با استقبال چشمگیر علاقه مندان مواجه گردد ؛ به همین منظور برای هر کدام از شهرستانهای استان 10 نفر به عنوان سهمیه شرکت کننده هر شهرستان ( صرفا طبق معرفی نامه رسمی ادارات فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستانها) در نظر گرفته شده است. مهلت ثبت نام در همایش تا پایان وقت اداری روز پنجشنبه 12/3/90 خواهد بود. جوایز: به 3 نفر افراد برنده مسابقه مشاعره همایش به ترتیب 300 هزار 200 هزار و 100 هزارتومان جایزه نقدی به همراه لوح تقدیر اهدا خواهد شد. زمان برگزاری: پنجشنبه/ نوزده خردادماه 90 /ساعت 3 عصر مکان برگزاری: سالن مجتمع فرهنگی هنری سیمرغ علاقمندان می توانند ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر به روابط عمومی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی الیگودرز مراجعه یا با شماره تلفن های زیر تماس حاصل نمایند: تلفن : 2229197 ــــ 2220961- 0664 روابط عمومی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی الیگودرز سلام. سال نو به همه ی مشتاقان هنر مبارک باشه. امیدوارم سالی پر از شعر برای شاعران این مرز و بوم باشه. انشاءاله. در این پست قصد داشتم شعرکی از خودم رو بذارم اما از اونجایی که در پست پیشین تا حدود زیادی متهم به کهنه گرایی و عدم آشنایی با شعر معاصر شده بودم بنا رو بر اتهام زدایی گذاشتم و با یادی از بزرگ شاعر معاصر، زنده یاد «رهی معیری» قطعه شعر نازنین اما کم خونده شده یی از این شاعر ارجمند و دلسوخته رو انتخاب کردم و در این پست گذاشتم. امید که مورد پسند واقع بشه. «سنگریزه» روزی به جای لعل و گهر ، سنگریزه یی بردم به زرگری که بر انگشتری نهد بنشاندمش به حلقه زرین عقیق وار آنسان که داغ بر دل هر مشتری نهد زرگر ز من ستاند و بر او خیره بنگریست وانگه به خنده گفت: که این سنگریزه چیست؟ حیف آیدم ز حلقه ی زرین که این نگین ناچیز و خوارمایه و بیقدر و بی بهاست شایان دست مردم گوهر شناس نیست در زیر پا فکن که بر انگشتری خطاست هر سنگ بد گهر نه سزاوار زینت است با زر سرخ ، سنگ سیه را چه نسبت است؟ گفتم به خشم زرگر ظاهر پرست را کای خواجه لعل نیز ز آغوش سنگ خاست زآنرو گرانبهاست که همتای آن کم است آری هرآنچه نیست فراوان ، گرانبهاست این سنگریزه یی که فراچنگ من بود خوارش مبین که لعل گرانسنگ من بود روزی به کوهپایه، من و سرو ناز من بودیم رهسپر به خم کوچه باغها این سو روان به شادی و آن سو دوان به شوق لبریز کرده از می عشرت، ایاغ ها ناگاه چون « پری زدگان» آن پری فتاد وز درد پا ، ز پویه و بازیگری فتاد آسیمه سر، دویدم و در بر گرفتمش کز دست رفت طاقتم از درد پای او بر پای نازنین چو نکو بنگریستم آگه شدم ز حادثه ی جانگزای او دریافتم که پنجه ی آن ماه رنجه است وز سنگریزه یی بت من در شکنجه است من خم شدم به چاره گری در برابرش وان مه نهاد بر کف من پای نرم خویش شستم به اشک پای وی و چاره ساختم آن داغ را به بوسه ی لبهای گرم خویش وین گوهری که در نظرت سنگ ساده است بر پای آن پری، چو « رهی» بوسه داده است! سلام. اولین مجموعه از تک بیتی های گردآوری شده نزدیک به چاپ بود که خبر ناگوار اسارتم در دانشگاه آزاد، اون هم با مبالغی که : گفتن نمی توان و شنفتن نمی توان وقفه یی رو در کار ایجاد کرد که قطعا تا یکسال آینده فرصت پرداختن به اونها رو ندارم. تعهد هم کرده بودم که تا چاپ شدن اولین مجموعه ، پستی به نام تک بیت ها در وبلاگ نداشته باشم شاید به این دلیل که دوست نداشتم ماحصل مطالعات شبانه روزی شانزده ساله به یکباره و بی هیچ سندی به باد بره. الغرض از این پیمان برگشتم و مجددا در این پست جدید توبه شکنی کردم.چرا که فرموده : زمین میکده گر تا به روز حشر بکاوی به جای ریزه ی خم، توبه ی شکسته برآید چند بیت از زیباترین ابیات رو، " رو" میکنم امید که مورد پسند علاقمندان واقع بشه. سه بیت دلربا از امیر خسرو دهلوی : گفتم : چگونه می کشی و زنده می کنی؟ از یک نگاه کشت و نگاه دگر نکرد ! صبر طلب می کنند از دل عاشق همچو خراجی که بر خرابه نویسند ! «به طعنه» گفت : خسرو ! کی توانی رستن از دستم؟ توانم، خاصه با این « زور بازو » یی که من دارم ! بیت اندوهناکی از قدسی مشهدی : عیش این باغ به اندازه ی «یک تنگدل» است کاش گل، غنچه شود تا دل ما بگشاید ! از عرفی شیرازی : هر متاعی کز نگاهش می خرم در روز وصل می نشینم گوشه یی وز خود مکرر میخرم ! بیتی دلنشین از ناظم هروی : همچو « جامی» که تواضع به هم « احباب» کنند سینه «داغ تو» به «دل» ، دل به «جگر» می بخشد ! از وحشت اردستانی : بسکه بر روی هم افتاد ز مژگان تو زخم «یاد مرهم» ز دل ما به «جراحت» گذرد ! بیتی تامل برانگیز از ظهیر تفرشی : میخانه را زمدرسه نتوان شناختن از بسکه رهن «باده» نمودم «کتاب» را ! و حسن ختامی دلنشین با دو بیت زیبا از وحید قزوینی : اگرچه هستی پروانه نیست جز دو ورق ولی چو سوخت کتابی به یادگار گذاشت ! کم خورده شود میوه ز شیرینی بسیار داغم که لبت را به تمامی نتوان خورد ! میل گرداب دلم طبع سکندر دارد مرسل آن است که در آینه ی دل باشد سلام. حتما اهل دل با تامل در بیت بالا لذتی نگفتنی خواهند برد. حظی که در کنه این بیت نهفته ست خواه ناخواه اثر عمیق و تامل برانگیزی در ذهن و خاطر اهل ذوق ایجاد می کنه به طوری که شاید کمتر بیتی این تاثیر پذیری رو ایجاد کرده باشه و تصویر دلنشینی رو در ذهن خواننده ثبت می کنه که شاید کمتر بیتی تونسته باشه چنین خاطره یی رو در ذهن مخاطب از خودش به جا بذاره. قسم بخورم یا باور می کنید؟ بابا به جان خودم! (البته من برخلاف همه ی آدمای روی زمین، تنها کسی هستم که هر وقت راست نمیگم، به «جان خودم» قسم می خورم. به جان خودم). قبول کردید بیت خوبیه؟ ولی یه کم... یه ذره... بابا یه دقیقه اجازه بدید... من گفتم اما شما خیلی جدی نگیرید و خیلی هم مخ مبارکتون رو برای دریافت مفهوم و تصویر این بیت به زحمت نیندازید چون این بیت به ظاهر پرطمطراق، در باطن هیچ مفهومی نداره و از دسته ابیاتیه که شاعر محترم صرف سر کار گذاشتن بنده و سرکار از یک طرف و نوعی مبارزه ی منفی با جریانات شعری دوره ی خودش از طرف دیگه دست به این آفرینش ارزشمند! و بلامنازع زده. این همه رو گفتم که بگم یه کم سرحال اومدم چون تازه امتحانام تموم شده و بلانسبت اهل فضل، به بنده هم احساس اظهار فضل دست داده. گفتم تا درنرفته ، فضلمو (منظورم فضله نیست ، ها) توی این پست خالی کنم بلکه عقدمو خالی کرده باشم. آخی! جونم دراومد این چند وقت. یکی هم نگفت: به درک سیاه! الغرض! برگشتم روی همون پله ی طنز اما اینبار با موضوع « بی معنی گویی» که علاوه بر اینکه باب طنز رو دوباره باز کرده باشم ، زمینه رو همچنان برای ابیات و اشعاری که قبلا قولشون رو داده بودم فراهم کنم. همون ابیاتی که ببخشید... نه فکر نکنید غیر اخلاقی، بلکه فکر می کنید غیر اخلاقی. بابا چی گفتم. منظورم اینه که شما با خوندنشون اول تصور غیر اخلاقی بهتون دست میده ، بعد متوجه می شید که بابا شاعر بااخلاق مادر مرده، منظوری نداشته یا شاید فقط یه کمی منظور داشته. (بابا ولم کنید حتما باید بگن به شما چه ربطی داره که ما منظوری داشتیم یانه که دست از سرم بردارید تا اینقدر توضیح ندم. حالا یا منظوری داشته یا نداشته ) . ما که کارمون رو شروع کردیم شما اگه می خواید همچنان فکر بفرمایید که داشته یا نداشته. (منظورم ، « منظوره » نه چیز دیگه. یه وقت برداشت دیگه یی نکنید. ضمنا شاعر محترم که یقینا استخوان مبارکش هم باقی نمونده ، مرد تشریف داشته. پس بلاتردید، داشته. ) بیتی که مرقوم شده بود ، متعلق به شاعریه به نام حکیم باقر شفایی از شهر محلات و از دوره ی سبک هندی که با شاعر معروف اون دوره ، حکیم شفایی اصفهانی، بگو و بخند البته گاهی وقتا از نوع بزن و بکوب زیاد داشته و گاهی وقتا حکیم شفایی اصفهانی رو متهم می کرده که مفهوم شعراشو به سرقت میبرده. وقتی حکیم شفایی - که خودش در نیش و کنایه و بذله گویی شهره ی عام و خاص بوده- با تعجب ، سندی بر این مدعا طلب می کنه، باقر شفایی اشعار بی معنیشو پیش حکیم شفایی میندازه و می گه :اگه اینطور نیست ، پس مفهوم شعرای من کجا رفتن؟! یه کم جدی بشم. راه افتادن جریان «بی معنی گویی » همونطوری که عرض کردم نوعی مبارزه ی منفی بود با جریانات غلط شعری که بسیاری از شاعران غریب گوی سبک هندی به راه انداختند و شعر رو تا اندازه یی به وادی غربت کشوندن که عشق مادر مرده ، غریب ترین عنصر شعر شد و کمتر شعری رو می شد پیدا کرد که رنگ و بویی از عشق داشته باشه. البته نباید از آفرینش اشعار ماندگار و ابیات تامل برانگیز این سبک که دود از سر هر خواننده ی اهل دلی بلند می کنه فارغ شد اما چقدر خوب میشد اگه روال شعر سبک هندی به سمت زوال و غریب گویی پیش نمی رفت تا امروز شعر دوره ی ما بسیار فراتر از اون چیزی باشه که هست. صائب تبریزی، کلیم کاشانی، طالب آملی، بیدل دهلوی، دانش مشهدی ، سلیم تهرانی ، شاپور تهرانی ، غنی کشمیری و هزاران شاعر دیگه ، شاعرانی هستن که علاوه بر درصد ضعف و قوتشون نسبت به همدیگه که اصلا موضوع این بحث نیست، ابیاتی رو خلق کردن که سخن از هرکدومشون نیاز به مجالی به درازای شب هجران داره. بگذریم از بحث فاصله نگیرم .غرض این بود که گفته بشه سبک هندی در عین اینکه حاوی نقاط قوت عجیب و غریبیه اما به دست شعرای کم سواد یا بیسواد و بی اطلاع بالاخره به جایی کشیده شد که شاعر، ذهنش معطوف « بخیه ی دندان نمای کفش» باشه و به تشبیه های دلزدایی مثل تشبیه ابروی معشوق به کژدم و خیلی حرفهای غیر شعری دیگه دل ببنده ، و نطفه ی بی معنی گویی درست از همینجا علیه این جریان بسته شد تا بلکه تلنگری به شاعران به اصطلاح « مضمون یاب» زده باشه تا شاید کمی به خودشون بیان. محتوای این جریان از اینجا پا گرفت ضمن اینکه شاعران بی معنی سرا ، اغلب شاعران باسواد اون دوره هم بودن نه از شاعران درجه ی پایین. و علاوه بر اون شاعران محترم می دونن که بی معنی سرایی اصلا کار آسونی نیست و قطعا شاعر کار کشته نیاز داره که علاوه بر چیدمان واژه های پرطمطراق ، رعایت وزن و قافیه رو هم مد نظر داشته باشه. (می گید نه ، امتحان کنید.) بذارید یه داستان خنده دار (البته برای من و شما ) از همین جریان از کتاب «مجمع الصفحاء» جلد چهارم صفحه ی ۷۹ براتون نقل کنم و بعدش هم به قول ما الیگودرزی ها «ابوالفضل پشت و پناتون». « میرزا حسین مشرف اصفهانی شاعر دوره ی صفویه ، به مزاح و ظرافت معروف بود.مدعی شد پنج مثنوی به وزن خمسه ی نظامی بسازد و بیتی از آن جمله را معنی نباشد، اگر موفق شد، به هر بیتی مثقالی سیم ناب بگیرد و اگر بیتش را معنی بود، به هر بیتی دندانی از او برکنند و بر مغزش کوبند. چنین کرد. بر سه بیت او معنی بستند و دندانش را کشیدند. از اسکندر نامه اوست : اگر عاقلی بخیه بر مو مزن بجز پنبه بر نعل آهو مزن سوی مطبخ افکن ره کوچه را منه در بغل آش آلوچه را که نعل از تحمل مربا شود به صبر آسیا کهنه حلوا شود ز افسار زنبور و شلوار ببر قفس می توان ساخت اما به صبر از لیلی و مجنون اوست: دندان چپ دریچه گور است آدینه ی کهنه بی حضور است پای دهل هریسه ماوی است اینها همه آفت سماوا است» و همین شاعر در بیتی از مجموعه یی دیگه گفته : هزار شکر که پشم وزغ فراوان شد کلاف بیضه ی خرگوش ماده ارزان شد. امیدوارم طبع دیرپسند دوستای عزیزم ، زیاده خرده بر قلم ناتوان من نگیره. خدا نگهدار. سلام دوستای مهربون. ببخشید که بازهم مدتیه نتونستم به روز بشم. به دو دلیل اساسی: ۱) نزدیک شدن به زمان امتحانات و کلی تحقیق که روی دستم مونده. ۲) برگزاری کنگره ی سراسری شعر عاشورا که میشه گفت تمام وقتمو پر کرده. انشااله بعد از کنگره به روز می شم. سلام. اگرچه می دونم عالم شعر و آدمای دلنازک و احساساتی و زود رنجش خیلی خوش ندارن گذرشون به عوالم «وکالت» و پرونده های قضایی بیفته ، اما گاهی وقتا شتریه که در بعضی خونه ها می خوابه. توی این پست می خوام وبلاگ یکی از وکلای جوون (و البته اگه تعریف از خود نباشه ، توانای) شهرستان رو معرفی کنم که اگه نیاز شد سری بش بزنید. مقداد قلیان- وکیل پایه یک دادگستری ضمنا توی این وبلاگ ، پستی به نام مشاوره رایگان وجود داره که جواب بسیاری از مشکلات رو میشه توش پیدا کرد. سلام. بدون شک یکی از مفاهیم پرطرفدار در ادبیات فارسی ، طنز به معنای عام و همه ی زیر شاخه های آن است که به دسته های متعددی از قبیل هزل و هجو تقسیم می شود. اما آنچه که در پست مطالب طنز این وبلاگ مورد توجه قرار خواهد گرفت ، طنز به معنای عام آن است نه توجه به تقسیم بندی های حرفه یی و علمی آن. به همین منظور و به جهت آشنایی هرچه بیشتر مخاطبان محترم ، در ابتدا تعاریفی هرچند مختصر از طنز بیان گردیده و در ادامه تنها نگاه عامیانه به مطالب و اشعار طنز بر این پست و دیگر پست های طنز این وبلاگ حاکم خواهد شد. ضمنا در بیان اشعار ، حکایات و مطالب طنز ، تا آنجا که اسناد کافی در اختیار باشد ، رعایت امانت صورت خواهد گرفت. (بسیاری از این مطالب فاقد سند معتبر و مشخص هستند.) طنز در لغت به معنای طعنه ، مسخره کردن ، به کسی خندیدن ، عیب کسی را برملا کردن و ریشخند زدن است و در اصطلاح اهل ادب ، روش خاص بیان مفاهیم تند سیاسی ، اجتماعی و انتقادی و طرز افشای حقایق تلخ و واقعیت های موجود و گاه نفرت انگیز جامعه است که اغلب به دلیل شرایط اجتماعی ، سیاسی ، باورهای حاکم و ... بیان آنها به سادگی امکان پذیر نباشد. اغلب در نگاه عامه ، طنز با هزل و هجو یکی تصور می شود اما همانگونه که ادب دوستان به ویژه آنان که به صورت حرفه یی در مقوله های مهم ادبی سیر می کنند ، مطلع هستند ، اگرچه در ظاهر کار ، این سه مقوله ، ظاهری نزدیک به هم دارند ، اما در باطن بین آن ها تفاوت های اساسی یی وجود دارد که هرکدام را به عنوان عنصری مجزا در ادبیات فارسی معرفی می کند. تفاوت طنز با هزل : الف) ویژگی طنز ، آمیختگی آن با مفهومی عنادی و استهزایی است ، در صورتیکه هزل مشتمل است بر خنده و شوخی ب) در فضای طنز ، شرم و نزاکت از مهمترین عناصر هستند در حالی که هزل بر گستاخی و گاه بی ادبی استوار است و هزل از اینکه زبان و بیانش به ابتذال کشانده شود ، هیچگونه ابایی ندارد و به صراحت و روشنی به بیان مفاهیم خود می پردازد در حالی که طنز در پرده یی از شرم و کنایه قرار دارد. ج) طنز در برابر مشکلات موجود سیاست و جامعه به زبان طعنه سخن می گوید و خواستار رفع آن ها می گردد در حالی که هزل فقط به این مشکلات می خندد. در این مقوله تفاوتهای دیگری نیز بین طنز و هزل وجود دارد که خواندن آن چندان در حوصله ی مخاطب نمی گنجد و از بیان آن ها صرف نظر می شود. تفاوت طنز با هجو : بسیاری از ادبا و منتقدین از جهت خنده ی ظاهری «هزل آمیز» و برشمردن عیوب و یا انتقام جویی ، طنز را جزیی از هجو برشمرده اند اما با وجود این شباهت های ظاهری ، باید دانست که طنز حاوی « دردهای اجتماع» است و درد هجو ، مبتذل ، خصوصی و شخصی است و بیشتر بیانگر مقاصد تلافی جویانه ، کینه توزانه و اهداف سود جویانه ی سراینده است تا بیان حکیمانه ی مشکلات جامعه که طنز در پی آن است. در این باب نیز تفاوت های دیگری مانند صراحت هجو در پرده دری و برعکس آن ، زبان کنایه یی طنز و ستیزه جو یی فردی در هجو و برعکس آن ، نگاه عدالت خواهانه و مساوات طلبی طنز وجود دارند که از تشریح آنان خودداری می گردد. در ادامه ی مطلب توجه خوانندگان محترم را به چند حکایت شیرین با درونمایه ی طنز دعوت می کنم. ضمنا در روزهای آینده در پست مطالب طنز اشعار و حکایات دیگری ارائه خواهد شد که خواهید دید طرح برخی از آن ها به سبب شکل ظاهری و جسارت های نگارنده ، در برداشت های اولیه ، غیر اخلاقی به نظر میرسد اما با اندک تاملی می توان به اهداف واقعی سراینده دست یافت. 1) شخصی دوبیتی زیر را برای «سیف باخرزی» فرستاد : ای خردمند شیخ باخرزی! بالله ار تو به ارزنی ارزی کی تو با آدمی توانی زیست؟ چون تو را گفته اند باخر زی سیف در جوابش نوشت : ای خردمند ! طاعت من کن تا کی آخر تو معصیت ورزی زین سپس با تو عمر سر بکنم چون مرا گفته اند : با خر زی (بزم ایران) حکیم شفایی اصفهانی در وصف کوتاه قامتی معشوق خود گفته است : ای آنکه به حسن در لطافت ماهی ! هرچند که کوتاه قدی ، دلخواهی شاخ گلی از پستی خود عار مدار عمر منی و از این سبب کوتاهی ! «کاتبی» به «بدر شروانی» چنین گفت : لقب کاتبی دارم ای بدر ! اما محمد رسید اسم از آسمانم مرا نام باشد محمد ، تو بدری به انگشت سبابه ات بردرانم ! (تذکره دولتشاه) قال الله تعالی : انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون صدق الله العلی العظیم خودمانیم ، آنقدر دوستت نداشتیم که زیر پا لهت کردند ، آتشت زدند و هرچه خواستند کردند. راستی آتش گرفتن برایت آسانتر از خاک خوردن در «کتابخانه های چوب گردویی» و کنج تاقچه های قدیمی نبود؟ لااقل بهتر از خواندن تنهایت در مجالس مرده ها که بود. نه ؟ . نه تو نمی سوزی.تو هیچ وقت نمی سوزی. اصلا هیچکس نمی تواند تو را بسوزاند. این آتش درونت بود که از دست ما دوستانت ! زبانه کشیده بود تا شاید به قدر یک نفس کشیدن هم که شده به خودمان بیاییم. اللهم اهدنا الصراط المستقیم آرام آرام طنین گام های مهر به گوش می رسد. ماهی که بر خلاف نام بلندش ، مثل بسیاری دیگر از مناسبت ها و رسوم ، شهر ویرانی است که هنگامه ی قیامت را به یاد می آورد. فصلی که کارنامه ی دلسوختگی بعضی ها به دست چپشان داده می شود تا مهر سرافکندگی یی که بر پیشانی شان خورده ،آشکارتر شود. با هم مقاله یی را مرور کنیم از دوست ارزشمندم حشمت اله آزادبخت تا شاید تلنگری باشد برای به خاطر آوردن بزرگترین قربانی ماه مهر: «مهر» حشمت اله آزادبخت : واينك در آستانه ي مهر ايستاده ايم و قدم ها را آرام روي فاصله مي گذاريم تا خنكاي تنش را نزديك تر شويم.هيچ از ذهن آدم پاك نمي شود،وقتي دستان مهرباني مادر لباس را بر تن كوچكت مرتب مي كند و با تمام عاطفه اش انگشت سبابه را دور سر دور شدنت مي چرخاند. وقتي براي اولين بار زنگ دبستان در گوش كودكي ات به صدا در مي آيد و بوي نا آشناي ميز و نيمكت هاي كلاس اول به مشام زندگي ات اضافه مي شود و تو بعد ها ميداني به چه دنيايي پا نهاده بودي و قلم را به چه خاطر بين سماجت سه انگشت قرار مي دادي و خط هاي عمود را يكي يكي بر تن سفيد كاغذ سيخ مي كردي.وپس از سال ها يادت مي آيد كه چرا آقاي ...را بيش از همه دوست داشتي و هنوز صداي تكرار" بچه" هايش در گوشت موسيقي زندگي ست.وباز پس از سال ها مي داني وقتي پرسش آموزگارت را بي پاسخ مي گذاشتي ،چرا بهار صورتش سرخ مي شد...؟ واما شايدهنوز نمي داني وقتي رنگ خاموش كيف و كفشت از خوش رنگي جا مدادي هم ميزي ات جا مي ماند،چرا چين پيشاني ات سال ها بزرگ مي شد.وهنوز نمي داني چرا پدر چند شماره شلوار و پيراهنت را بزرگ تر از سن ات انتخاب مي كرد.وشايد هنوز نمي داني يك روز قبل از آغاز دبستان وقتي غروب به خانه مي آمد،پشت لبخند زوركي اش كوهي از انده را تاب مي آورد وآن روز تمام شهر را چرخيده بود و زور لاغر جيب هايش به شاد كردن چشم هاي كوچك تو نمي رسيد؛با پس مانده ي آه هايي كه از عيد و شب يلدا ته سينه اش تلنبار كرده بود... به هر حال در آستانه ي مهر ايستاده ايم و زنگ آغاز اين فصل، نبايد بي صدا از كنار گوش مسئولان عبور كند.وظيفه ي مسئولان و حتا مردم هر منطقه ايست كه آستين پلك ها را بالا بزنند و كمي به فكر گل هايي باشند كه با شانه هاي كوچك بي كيف و دهان باز كفش ها و دلهره ي بد رقه ي مادر ها براي اولين بار به مدرسه قدم مي گذارند... خدایا ...! شاید از این بالا صدا بهتر به گوشت برسه. ماه رمضان امسال هم گذشت بی آنکه ذره یی رمضانی شده باشم. پوستر فوق ، پوستریه که توسط هنرمند الیگودرزی ، آقای مسعود پارسافر ، مسئول انجمن تجسمی شهرستان ، برای کنگره ی سراسری شعر عاشورا (حنجره های سرخ) طراحی شده و عنوان برنامه هم به قلم استاد حمیدرضا کریمی در وسط پوستر خوشنویسی شده. فراخوان انجمن ادبی فردوسی الیگودرز با همکاری اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی الیگودرز و حمایت اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی لرستان به مناسبت دهه کرامت برگزار می کند : نخستین جشنواره استانی « شعر رضوی» همزمان با برگزاری دومین جشنواره سراسری نماهنگ رضوی ( سراج خراسان) از شاعران گرانقدر استان لرستان دعوت می شود با ارسال آثار خود زینت بخش این جشنواره ادبی – معنوی باشند. شرایط شرکت: 1- قالب اشعار ، آزاد می باشد. 2- محدودیت سنی وجود ندارد.3- اشعار به زبان فارسی ارسال شود. 3-آثار ارسالی در یک طرف کاغذ A4 به صورت تایپ شده با وُرد 2003 و فونت 14 زر باشد. 5- به 30 نفر از شاعران برگزیده (هر نفر 700000ریال) اهداء خواهد شد. مهلت ارسال آثار : سه شنبه 13مهرماه 1389 زمان برگزاری : یکشنبه- هیجدهم/مهرماه/ 89 مکان برگزاری : مجتمع فرهنگی هنری سیمرغ ارسال آثار از طریق: ۱- پست آثار به آدرس : الیگودرز- اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی- مجتمع فرهنگی هنری سیمرغ- دبیرخانه ی جشنواره استانی شعر رضوی . ۲- فاکس به شماره ی ۰۶۶۴۲۲۲۰۹۶۰ علاقمندان می توانند جهت دریافت اطلاعات جشنواره به آدرس های زیر مراجعه نمایند: نمابر: 2220960 ــــ تلفن : 2229197 ــــ 2220961- 0664 فراخوان انجمن ادبی فردوسی الیگودرز با همکاری اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی الیگودرز و حمایت اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی لرستان برگزار می کند : پنجمین کنگره ی سراسری شعر عاشورا « حنجره های سرخ » از شاعران گرانقدر سراسر کشور دعوت می شود با ارسال آثار خود زینت بخش این کنگره ی ادبی – معنوی باشند. شرایط شرکت: 1- قالب اشعار ، آزاد می باشد. 2- محدودیت سنی وجود ندارد. 3- آثار ارائه شده در کنگره های مشابه سالهای گذشته ، حذف خواهند شد. 4- آثار ارسالی در یک طرف کاغذ A4 به صورت تایپ شده با وُرد 2003 و فونت 14 زر باشد. 5- مهلت ارسال آثار : دوشنبه 15/ آذرماه/89 زمان برگزاری : چهارشنبه یکم/دیماه/ 89 ارسال آثار از طریق: 1- ایمیل به آدرس eyham62@yahoo.com 2- نمابر به شماره ی 2220960- 0664 3- پست آثار به آدرس : الیگودرز- اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی- مجتمع فرهنگی هنری سیمرغ- دبیرخانه ی پنجمین کنگره ی سراسری شعر عاشورا علاقمندان می توانند جهت دریافت اطلاعات کنگره به آدرس های زیر مراجعه نمایند: تلفن : 2229197- 2220961- 0664 سلام. راست گفته که: از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن مدت هاست به دلیل پر بودن اوقات کاری و کمبود فرصت ، حتا نتونستم سری به وبلاگم بزنم ، به روز شدن که انتظار زیادیه. بیش از شش ماه. اما این زمان طولانی رو به راحتی هم از دست ندادم و با مطالعه ی چند دیوان خاک خورده ، لااقل پیش وجدان خودم به روز بودم. یکی از موضوعاتی که شاید به خاطر اون وارد فضای مجازی شدم ، معرفی شاعران فراموش شده ی این مرز و بوم بود که هرکدوم به سهم خودشون باری از بار ادبیات رو به دوش می کشیدن اما به هزار و یک دلیل از گردونه ی روزگار حذف شدن. پست تک بیت ها رو می گم که شاید دیگه خیلی هم باب میل شعرای امروز نباشه. به هر حال تا دوست که را خواهد و میلش به که باشد اما بی تردید مضامین بکری در این دیوان ها وجود داره که مطالعه ی اون ها راه رو برای بر و بچه های جوون شعر باز می کنه. حیف دیوان « بیدل دهلوی» با اون همه مضمون های قابل به روز شدن نیست که گوشه ی کتاب فروشی ها خاک بخوره. شاید هم کمبود زمان ، پیچیدگی زبانی ، اندیشه ی فلسفی یا هر دلیل دیگه بهانه ی خوبی برای گریز از این شاعر دست و دلباز ادبیات فارسی یا صدها شاعر دیگه باشه ، اما یادمون باشه که بیدل همون شاعریه که استاد شفیعی کدکنی ، شعرش رو به سرزمینی تشبیه می کنه که به هرکسی ویزای عبور نمیده اما هرکس که ویزای عبور گرفت در اون سرزمین مقیم می شه . صحبتم از بیدل نبود اما حالا که حرفش به میون اومد حیفه که بیت دلنشینی ازش نقل نکنم که شاید کمتر کسی فکر کنه از این شاعر تواناست. نگاه کنید به صمیمیت بیت و عمق تصویر : بلبلان دعوت پروانه به گلشن مکنید برگ گل تاب پر سوخته کم می آرد بگذریم. صحبت از کجا شروع شد و به کجا کشید. می خواستم بگم توی این مدت اگرچه از دوستای عزیزم دور بودم اما یکی از دیوان های نابی رو که مطالعه کردم ، دیوان دانش مشهدی ،از شعرای سبک هندی بود که تا به حال هیچ دیوانی تا این حد وقتمو نگرفته بود. تصاویر بکر ، حرفهای تر و تازه ، مضمون های امروزی و دوست داشتنی و هر چیز خوب دیگه عواملی بودن که نگذاشتن دیوان این شاعر مدفون در لایه های ادبیات ، به راحتی کنار گذاشته بشه. جالبه که به ابیاتی برخوردم که فهمیدم خیلی چیزا ، همیشه جزئی از فرهنگ ما بودن مثلا اینکه مردم همیشه دوست داشتن بگن دختر فلانی رو با پسر فلانی گرفتن و هزار داستان من درآوردی دیگه به این غوغای بی آبرویی اضافه کنن. نگاه کنید به این بیت زیبا ، لطیف و تامل برانگیز دانش مشهدی : آبروی دودمان تاک هم بر باد رفت دختر رز را عسس صد بار با مستان گرفت ! جالبه که بهترین و ناب ترین ابیات این شاعر رو مضامینی پیرامون شراب و تاک تشکیل میدن. غزل زیبایی از این شاعر توانا انتخاب کردم که آکنده از تصاویر ناب و صمیمی سبک هندیه اما قبل از اون مطلب مهمی رو می خوام بگم و اون مطلب چیزی نیست جز اینکه چند وقت پیش دوست عزیزی برام پیام گذاشته بود و گفته بود از تک بیت ها لذت برده ولی امر کرده بود که ماحصل مطالعه ی چهارده پانزده ساله رو اینقدر راحت به حراج نگذارم. حالا که فکر می کنم می بینم درست می گه و مدتیه که به فکر چاپ بخشی از اون مجموعه افتادم و چند روزیه که به گزینش بهترین ابیات اون مجموعه مشغولم اما چیزی که فکرمو مشغول کرده اینه که چطور ابیات رو در اون مجموعه چیدمان کنم. بر اساس سال تولد یا وفات شعرا ؟ بر اساس حروف الفبا ؟ از دوستای عزیزی که این مطلب رو می خونن تقاضا می کنم با پیشنهاداتشون منو راهنمایی کنن. شاید این مجموعه ، مجموعه ی موفقی بشه. و این هم غزل زیبای دانش مشهدی که قطعا بسیاری از ابیات نابش ، زینت بخش اون مجموعه خواهند بود. یارب ! دل آشنا به نگاه کسی مباد دنباله گرد چشم سیاه کسی مباد شوق ، انتظار دشمن و ناز ، آرزو گداز کافر به خون نشسته ی راه کسی مباد چون غنچه در چمن دل من آب می خورد بر دست گلفروش ، نگاه کسی مباد! کارم خراب زآمد و رفت نگاه اوست جاسوس در میان سپاه کسی مباد ما را کجاست حوصله ی روز بازخواست؟ بی طاقتی گواه گناه کسی مباد لرزد دلم به خاک نشینان پای خم دیوار نم کشیده پناه کسی مباد ! نگذاشت « دانش» از تو اثر آن نگاه گرم در راه برق ، مشت گیاه کسی مباد. دو ماه پیش یکی از اقوام نزدیک که مدتی بود سری به هم نزده بودیم اومد خونه ی ما و موقع رفتن با تاسف گفت : "خدا کنه اونی که به خونه ی من افتاد ، به خونه ی تو هم بیفته". خیلی ناراحت شدم اما چیزی از حرفاشو نفهمیدم چون هرچی فکر کردم دیدم خوشبختانه نه گرفتاری یی داره و نه به لطف خدا بیماری یی. و متاسفانه یا خوشبختانه چند روز بعد مشغول تعمیر خونمون شدیم. دفعه ی بعد که دیدمش گفت : دیدی دعام برآورده شد. منظور از اونی که گفتم به خونت بیفته ، « تیشه ی معماری» بود. ... القصه... پنجاه و پنج روز ناقابل ، پنجاه و پنج هزار مرتبه مردم و زنده شدم تا خوشبختانه تموم شد. توی اون روزها که البته تجربیات خوبی رو هم به همراه داشت ، همه ی تعریف من از « به روز بودن» ، آماده بودن آجر و سیمان و قیر و امثال این ها بود. می بینید که با این اوصاف، خیلی هم با « به روز بودن» غریبه نبودم. فقط امیدوارم که دعای دوستم شامل حال شما نشه. در روزای آینده سعی می کنم بیشتر به روز باشم. امیدوارم با حوصله ی هرچه تمام تر مطالعه کنید و بعد از این همه چشم به راهی ، دیگه منتظر نظرات شما نمونم. تو که از شهر عشق می آیی نوری آنجا هنوز باقی هست ؟ یا به قول رفیقمان « اخوان» : «شعله یی خرد در اجاقی هست؟» انتظار تو سبز یا . . . اما جای خالیت را بگو چه کنم؟ چشم را بی نگات نوری نیست یا بیا پیش یا بگو چه کنم . ای که نامت طلایه دار بهار! یک نفس در دیار ما جا کن. خنده را روی چهره ام بنشان فقر را از فقیر منها کن. پیش این شهر در نبود شما رویی از آبروی ما مانده است. صورتم سرخ با سیلی است گردی از خاک کوی ما مانده است از مسیر طلوع سبز شما تا حلول بهار راهی نیست هرکجا با دلی شوی همگام قطره یی اشک در نگاهی نیست دیده هایم سفید شد در راه پشتم از بار انتظار خمید نور چشمم در این سیاهی شب قطره یی اشک گشت و چکید های آقای X ! قربانت دسته چک را سریع امضا کن انتظار حقوق پیرم کرد دل ما را به آن مصفا کن! . . . و اما دو اثر موندگار از سیمین که حال و هوای دفاع مقدسی دارن . ببینید احوال مادری رو که چشم به راه فرزندیه که هیچوقت برنمیگرده . به تعبیر خیلی ها مفقود الاثر یا به تعبیری بهتر و ظریفتر ، جاوید الاثر ؛ البته با کمی غلط دستوری . یادم نمیره آخرین باری که اتفاقی بعد از مدت ها سیمین رو جلوی در مجلس شورای اسلامی دیدم . تیرماه پارسال (۱۳۸۷) . با تعدادی از هنرمندان زن از جمله خانم تهمینه میلانی به مجلس دعوت شده بودن . شاید قرار بود بیشتر از اینی که هستیم ، زن ذلیلمون کنن . خدا عالمه . اما به هر حال خیلی تحویل گرفت . وقتی بش گفتم شعر « گردن آویز» چه تاثیر عمیقی روم گذاشته و باعث شده که برای لحظاتی قلبم به شدت تیر بکشه ، صادقانه نگام کرد و گفت : بمیرم مادر! نظر لطفت بوده . شعر من قابل این همه احساسات نیست ! بگذریم . شعر رو مرور کنیم که از هر سخنی بهتره . « گردن آویز» آشفته حال و سودایی ، اندوهگین و افسرده چادر به سر نپوشیده ، رخ با حجاب نسپرده پروای گیر و بندش نه ، وز گزمکان گزندش نه فکر« بپوش و پنهان کن» خاطر از او نیازرده چشمش دو دانه ی انگور ، از خوشه ها جدا مانده دست زمانه صد خم خون از این دو دانه افشرده دیوانه ، پاک دیوانه ، با خلق و خویش بیگانه گیرم جهان را برد آب ، او خوابش از جهان برده بی اختیار و بی مقصد ، با باد رفته این خاشاک خاموش و مات و سرگردان ، بی گور مانده این مرده یک جفت اشک و نفرین را ، سرباز مرده پوتین را آویزه کرده بر گردن ، بندش به هم گره خورده گفتم که : « چیست این معنی؟» ، خندید و گفت : « فرزندم - طفلک نشسته بر دوشم - ، پوتین برون نیاورده . . .» ! « مردی که یک پا ندارد» شلوار تا خورده دارد مردی که یک پا ندارد خشم است و آتش نگاهش ، یعنی : تماشا ندارد رخساره می تابم از او ، اما به چشمم نشسته بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد بادا که چون من مبادا چل سال رنجش پس از این - خود گرچه رنج است بودن ، « بادا مبادا» ندارد - با پای چالاک پیما دیدی چه دشوار رفتم تا چون رود او که پایی چالاک پیما ندارد؟ تق تق کنان چوبدستش روی زمین می نهد مُهر با آنکه ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد لبخند مهرم به چشمش خاری شد و دشنه یی شد این خویگر با درشتی نرمی تمنا ندارد بر چهره ی سرد و خشکش پیدا خطوط ملال است یعنی که با کاهش تن جانی شکیبا ندارد گویم که با مهربانی خواهم شکیبایی از او پندش دهم مادرانه ، گیرم که پروا ندارد رو می کنم سوی او باز تا گفتگویی کنم ساز رفته است و خالی است جایش ، مردی که یک پا ندارد . . . چهارپاره یی اجتماعی و درد آور از سیمین . بازهم تلالو احساسات عمیق مادرانه. صبر کن ماه دگر. . . مزد کار سخت طاقت سوز را از پی یک ماه آوردم به چنگ با دلی از آرزو سرشار و گرم سوی منزل روی کردم بی درنگ لیک – آوخ - کارمزد اندکم جملگی با دست بستانکار رفت تا گشودم دیده را دیدم که آه آنچه بود از درهم و دینار رفت کودکم آمد به چشمم خیره ماند آن دو چشم چون دو الماس سیاه شعله های سینه سوز آرزو سرکشید از آن نگاه بی گناه : « آه مادر ! گفته بودی ماه پیش جامه یی بهرم فراهم آوری. وعده را تمدید کردی ، بی گمان باید اینک هرچه خواهم آوری جامه هایم پاره شد ، آخر کجاست جامه های نغز و دلخواه دگر؟ » شرمگین ، آهسته گفتم زیر لب : « صبر کن فرزند من ! ماه دگر. . .» و اما شاهکار سیمین که اگه پا رو فراتر بذاریم و از شاهکارهای شعر فارسی معرفیش کنیم ، سخن گزافی گفته نشده . یکی از دوستان عزیز محبت کرده بود و پیام گذاشته بود که شعر « هوو» رو از سیمین انتخاب کنم . البته من این شعر رو به نام « رقیب» شنیده بودم . به هر حال رقیب یا هوو فرقی نداره . مهم جونیه که از آدم به لب میاره . چند ساله که این شعر رو مدام زمزمه می کنم ولی انگار هیچوقت سر تکراری شدن نداره . هنوز همون تاثیرات اولیه رو داره . بخونید و ببینید که سیمین اول یک مادر نمونه ست بعد یک شاعر ممتاز. « رقیب» شب نخفت و تا سحر بیدار ماند ، نفرتی ذرات جانش را جوید کینه یی چون سیلی از سرب مذاب در عروق دردمند او دوید همچو ماری چابک و پیچان و نرم نیمه شب بیرون خزید از بسترش ، سوی بالین زنی آمد که بود خفته در آغوش گرم همسرش زیر لب با خویش گفت : « آن روزها همسر من همدم این زن نبود این سلیمانی نگین تابناک اینچنین در دست اهریمن نبود !» « آه ! این مردی که این سان خفته گرم در کنار این زن آشوبگر ، جای می داد اندر آغوشش مرا روزگاری گرمتر ، پر شورتر. . .» « زیر سقف کلبه یی تاریک و تنگ زیستن نزدیک دشمن مشکل است. من سیه بخت و غمین و تنگدل او دلش از عشق روشن ، مشکل است. . .» « آنچه کردم از دعا و از طلسم ، روسیاهی بهر او حاصل نشد ! آنچه جادو کرد او از بهر من ، با دعای هیچکس باطل نشد !» « طفل من بیمار بود اما پدر نقل و شیرینی پی این زن خرید من به سختی ساختم تا بهر او دستبند و جامه و دامن خرید !» وه ! چه شبها این دو تن سرمست و شاد بر سرشک حسرتم خندیده اند پیش چشمم همچو پیچک های باغ نرم در آغوش هم پیچیده اند !» لحظه یی در چهر آن زن خیره ماند . . . دیده اش از کینه آتشبار بود ، در سیاهی ، چهر خشم آلوده اش چون مس پوشیده از زنگار بود ! دست لرزانش به سوی آب رفت گرد بی رنگی میان جام ریخت قطره های گرم و شفاف عرق از رخ آن دیو خون آشام ریخت : « باید امشب بی تزلزل بی دریغ کار یک تن زین دو تن یکسر شود یا مرا همسر بماند بی رقیب یا رقیب سفله بی همسر شود .» پس به آرامی به بستر بازگشت سر نهان در زیر بالاپوش کرد دیده را بر هم فشرد اما به جان هر صدایی را که آمد گوش کرد . . . ساعتی بگذشت و کس پنداشتی جام را بگرفت و بر لبها نهاد . . . جان میان بستر از جسمش گریخت لرزه بر آن قلب بی پروا فتاد . دیده را بگشود تا بیند کدام جامه ی مرگ و فنا پوشیده بود همسرش را با رقیبش خفته دید لیک طفلش جام را نوشیده بود ! چون سپند از جای جست و بی درنگ مانده های جام را خود سرکشید طفل را بر دوش افکند و دوید نعره ها از پرده ی دل برکشید : « وای ... مَردم ! مادری فرزند کُشت ! رحم بر چشمان گریانش کنید ! طفل من نوشیده زهری هولناک – همتی شاید که درمانش کنید. . .» از قدیم وندیم گفتن : خدا پدر تنبلی رو بسوزونه و البته آدمای تنبل هم که متخصص انداختن تقصیراتشون به گردن این و اون هستن . اما خودمونیم انگار هیچوقت نگفتن : از تو حرکت از خدا برکت . بالاخره با همه ی تنبلی سعی کردم با مقاله یی که توی نشریه ی وزین سیمره که گستره ی توزیعش ، غرب کشوره ، در پاسخ به مقاله ی یکی از استادان گرامی به چاپ رسیده بود ، به روز بشم. البته . . . ، تا خودت به روز نباشی هیهاته که وبلاگت به روز باشه . بی خیال . بالاخره سعی کردم . هلا ! یک ، دو ، سه ، دیگربار. . . به نام خدا سالیان سال است که شعر برترین هنر نزد ایرانیان است و این هنر ارزشمند توانسته بدون هیچ سپاه و لشکری مملکت اندیشه ها را فتح نماید. تا آنجا که اگر دقت کنیم حتی نقل سخن و شاهد مثال، در صحبتهای پیرمردان و پیر زنان بی سوادی هم که کنار یکدیگر می نشینند ، گاه تک بیت ها و اشعار زیبایی است که گذشته از اشکالات ابتدایی که در اثر بی اطلاعی به آن وارد کرده اند ، دود از سر آدم بر می انگیزد و معمولاً در چنین مواقعی اولین سوالی که برای مخاطب پیش می آید این است که « این بیت از کیست » ؟ که اکثراً هم ، پاسخ ، « نمی دانم » است. اصولاً از آنجا که همه انسانها محقق نیستند و الزامی برای خود در ثبت جزئیات قائل نمی باشند ، طبیعی است که با چنین پاسخی روبرو شویم . چند روز پیش و در شماره های ۱۱۲ و ۱۱۳ نشریه سیمره به مقاله ای از استاد ارجمندم جناب آقای ایرج کاظمی با عنوان « لا ادری ها در ادب فارسی » برخورد کردم و از آنجا که قریب به ۱۴سال است که به گردآوری اشعار و تک بیت های زیبای شعر فارسی مشغول می باشم ، و تا حد و اندازه ای هم با این نام (لا ادری ) آشنایی دارم ، ضمن احترام به نگارنده محترم ، بسیار متعجب شدم که با دو تعریف تقریبا متناقض از لا ادری روبرو شدم. اولین تعریف در شماره ۱۱۲ از استاد کاظمی است که گفته اند « این کلمه (لا ادری) در قالب مجاز به معنی شعر یا بیت یا قطعه ی بی شناسنامه ای است که هویت آن از نظر گوینده نامعلوم است . . . » و در تعریف دوم در شماره ۱۱۳ که به نظر می رسد ماحصل برداشت مدیر مسئول محترم نشریه است ( که بنده هم دقیقاً با این تعریف موافقم ) می خوانیم : « شعر یا بیت یا قطعه ای که سراینده اش معلوم نباشد » با اندک دقتی متوجه تفاوت ژرف بین این دو تعریف از یک واژه می شویم . نگارنده محترم ابیاتی را لا ادری می دانند که سراینده آن از نظر نقل کننده ی شعر، ناشناخته است و برداشت نشریه سیمره این است که لا ادری ابیاتی هستند که بدون توجه به اطلاعات نقل کننده ، شاعر ناشناخته ای دارند و به نظر می رسد هر چه این دو تعریف را ادامه دهیم مثل دو خط متنافر از هم فاصله خواهند گرفت . نگارنده محترم در بخش دیگری از مقاله خود گفته اند : « بسیاری از تک بیت ها و مصراع های دل انگیز وجود دارد که من و شما بارها شنیده . . . در حالی که از نام سراینده ی آن چیزی نمی دانیم . » جای تعجب است که ایشان در سطرهای بعدی هر « نمی دانمی» را در این حوزه با « نمیدانم » محققین و پژوهندگان این وادی برابر دانسته اند. اگرچه نگارنده برای لاادری در شعر و ادب به دنبال ترسیم حد و مرز مشخص و دستیابی به حوزه و مقوله ی جداگانه یی است اما جای سوال اینجاست که مگر می توان حوزه یی اینچنین ظریف را در ادبیات ترسیم کرد اما همه ی « نمی دانم » ها را در یک طبقه قرار داد؟ به نظر حقیر مراد از لاادری « نمی دانم » محققینی است که عمر خود را صرف کشف دیوان های زیر خاکی و غبارروبی از چهره ی اشعار و ابیات مدفون در سیاهچالهای تاریخ کرده اند نه « نمیدانم » افرادی که در یک مجلس دوستانه یا نشست ادبی، بیتی را شنیده اند و حظ وافر برده اند و بدون توجه به اینکه این شعر از کیست آنرا به خاطر سپرده اند . چگونه میتوان در پی سالیان سال تلاش و مطالعه ، کشف های استاد محمد قهرمان در کتاب « صیادان معنی » را با « نمی دانم » های حقیر که کاملا در ابتدای این جاده ی دور و دراز قرار دارم، یکی دانست. اگر قرار باشد هر شاعری که عوام او را نمیشناسند در زمره ی لاادری قرار بگیرد ، یقینا بجز شش هفت شاعر قله نشین ادبیات فارسی، سایرین آوارگان وادی لاادری خواهند شد. چند درصد - عوام نه - خواص نام شاعر هم استانی عهد صفویه ، مرشد بروجردی – به نقل از تذکره ی نصرآبادی- که اتفاقا ابیات ظریفی نیز از او باقی مانده ، یا نورس قزوینی ، غیاثای حلوایی، قاضی شوشتری ، علی نقی کمره یی ، زلالی خوانساری ، شکیبی اصفهانی و هزاران شاعر دیگر را شنیده اند؟با این حساب و بدون هرگونه تلاش و تحقیقی اشعار همه در زمره ی لاادری قرار می گیرند. گذشته از این مقوله بجز عده یی انگشت شمار چند درصد مردم با تمام ابیات شاهنامه، مثنوی معنوی و کلیات سعدی و حافظ که همواره در دست عموم قرار دارند آشنایی دارند؟ بنابر این نظر، قاطبه ی ابیات این چند کتاب معروف نیز مثل بسیاری ابیات دیگر به لیست سیاه لاادری اضافه خواهند شد و دقیقا با همین اندیشه است که نگارنده ی محترم ، بیت «که یار جوان چرب و شیرین سخن به از پیر نستوه گشته کهن» را از شاهنامه به عنوان مصداق لاادری نقل می نمایند و اشاره به ابیاتی ا ز سخای لاری، صائب تبریزی ، خیام نیشابوری، نشاط اصفهانی، فرخی سیستانی ، جامی و شاعران معروف و نه گمنامی از این دست دقیقا به همین دلیل است. و تعجب برانگیزتر این است که در لابلای این ابیات به بیتی از مهدی سهیلی هم برخورد می کنیم که به شدت ترمز ذهن خواننده را در خواندن ادامه ی مطلب می کشد . مگر میتوان ابیات شاعران هم سده علی الخصوص شاعرانی مانند مهدی سهیلی را که کتابهایشان قبل از اینکه خودشان اراده کنند به چاپ می رسیده، در زمره ی ابیات لاادری قرار داد؟ جای بسی خوشبختی است که در این مقاله اشعار شاعرانی چون قیصر امین پور ، حسین منزوی، سید حسن حسینی، هوشنگ ابتهاج (سایه) ، سیمین بهبهانی ، محمد علی بهمنی و صدها شاعر دیگر، به قول مثل، جان سالم به در برده اند و به مهلکه ی لاادری کشیده نشده اند. به نظر حقیر برای خلاص شدن از انگ لاادری ، کافی است نام شاعری در گوشه یی از کتاب معتبری به ثبت رسیده باشد . اگر سرکی به مجموعه هایی چون تذکره های آتشکده ، نصرآبادی، شبستان و صدها مجموعه ی دیگر از این دست بزنیم به نام شاعرانی برخورد می کنیم که در کشاکش روزگار بجز یکی دو بیت ، یا به کلی اشعارشان نابود شده و یا به کام دیگران گردیده است. برای مثال در تذکره ی آتشکده به شاعری به نام « صفیری جونپوری» برخورد میکنیم که تنها یک بیت از او باقی مانده و آذر بیگدلی در این باره می گوید : « به زعم فقیر صاحب این مطلع باید شعر بسیار داشته باشد» و آن بیت این است : « زعشق زادم و عشقم بکشت زار و دریغ خبر نداد به رستم کسی که سهرابم» و حقیر نیز بجز تذکره ی آتشکده و لغتنامه ی دهخدا که دقیقا به نقل قول از آذر می پردازد، در هیچ مجموعه ی دیگری نام و نشانی از این شاعر نیافته ام. اما با این حال حتا این شاعر شعر گم کرده و مالک تنها یک بیت را هم نمی توان در شمار لاادری قرار داد. زیرا همین یک بیتش در کتابی معتبر ثبت گردیده اگرچه هیچکس نام او را نشنیده و شاید هیچکس بیت زیبای او را هم نخوانده باشد. حساب فردوسی و سعدی و خیام و جامی که در این مقاله به ابیات آنها به عنوان لاادری اشاره شده که دیگر معلوم است. به نظر میرسد استاد کاظمی باید در تعریف و برداشتشان از لاادری تجدید نظر نمایند. ابیات لاادری ابیاتی هستند که شاعرانشان در وانفسای روزگار برای همیشه به فراموشی سپرده شده اند نه ابیاتی که نقل کننده از نام آنها بی اطلاع است. امروزه با پیشرفتهای علمی حاصل شده ، حتی برترین طراحان برنامه های رایانه یی هم نتوانسته اند تمام ابیات را با نام شاعرانشان به ثبت برسانند؛ در کوران مشکلات زندگی ، تکلیف ذهن آدم ها که روشن است. به امید روزی که با کشف دیوان های شاعران فراموش شده ، بتوان صاحبان بسیاری از ابیات ناب را شناسایی کرد. و چند بیت از وادی فراموشان ، لاادری ها : با دلبرم قمار محبت چو گرم شد چیزی نداشتم ببرد، رنگ باختم ! منی که نام شراب از کتاب می شستم زمانه کاتب دکان می فروشم کرد ! داری هوس که غیر برای تو جان دهد آه این چه آرزوست ، مگر مرده ایم ما ؟ مردم دیده به پای قلم افتد هردم که مرا نقطه ی حرفی کن و با نامه فرست ! رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل؟ نوشتم نامه را بر کاغذ زرد که هجران رنگ ما را این چنین کرد مکتوب خود سفید فرستاده ام به دوست شرح وفای او که ندارد ، نوشته ام ! سلام . از دوستایی که گله مند بودن که پست تک بیت ها « بنفشه زار» به روز نشده عذر خواهی میکنم. باور کنید نرسیدم. ضمن اینکه دو سه ماهی میشه که با دیوان «اسیر شهرستانی» از شهرستان کار و زندگی آوارم شده بودم که شکر خدا تموم شد . به زودی به روز میشم . خم می شوم دوباره عزیزم خرم کنی با جیغ و واق و داد و هوارت کرم کنی صد لایه پنبه ریز مشمات می کنم تا اینکه ناشیانه مبادا ترم کنی باید که پا به پات بیایم تمام شهر تا در رقابت همه کس آخرم کنی تو یادگار هیچ کسی ، من فدای تو حتا اگر جلوی همه پنچرم کنی پخ می کنی که باز بخندانیم ولی می ترسم اینکه - روم سیاه- ابترم کنی سی سال بعد ، حادثه یی ، نه نپرس هیچ اصلا نخواه کودک من ! پرپرم کنی خم می شوم دوباره سوارم شوی عزیز امید تا به جای پدر باورم کنی. سلام به همه ی دوستان. امید وارم چهار فصل زندگی تون بهار باشه. قرار بود عکس ها و فیلم کنگره ی شعر عاشورا رو برای همه ی مهمونامون ارسال کنیم .ببخشید که دیر شد . باید بدونید که مونتاژ فیلم با اشکال روبه رو شده. به محض آماده شدن براتون ارسال می کنیم. این شعر به خاطرات تلخ روزهای زمستانی سال ۸۰ من برمی گرده. یادگار در فصل سرد سال سلامی دوباره گفت چشمی که سال پیش خداحافظی نکرد می آمد و ترانه به لب داشت مست مست با یک نگاه آتشین در آن هوای سرد بغضی گلوی تنگ دلش را احاطه کرد می خواست گریه سر دهد اما دلی نبود واکرده بود روی دل من حساب حیف این کلبه ی شکسته دگر منزلی نبود می خواست باز رخنه کند، پا عقب کشید زیرا صدای خشم دلم را شنیده بود یادش نبود بی خبر از لحظه های من چون روشنی ز دیده شبی پا کشیده بود عادت نکرده باز به ماندن خدای من! این ذات اوست ای دل ای دل این هزار بار پابند او نباش که عهدش گسستنی است معلوم نیست ماندنش پاییز یا بهار اما بهانه ها که تمامی نداشتند هرلحظه رنگ و بوی دگر داشت آرزو بی آنکه لب به کام سخن واکنم گرفت، بین دو دل شراره ی سوزان گفت و گو: دیر آمدی بهانه ی چشم انتظاریم پیداست ماجرای تو، از آمدن چه سود؟ بالا گرفت صحبت و پایان کار هم تنها دلم شکسته تر از سال قبل بود در عمق باشکوه ترین لحظه های سبز آرام، فصل رستن پروانه می رسید در لابلای خرمی آرزوی من مرد غزل دوباره سر از راه می کشید امروز روز خاطره های قشنگ نیست اسفند ماه، ماه جدایی میان ماست دیگر تو رفته یی و به دریا رسیده یی اشک تو و شکستن من داستان ماست معلوم بود قصد رفتن داشتی که باز یکریز اشک بودی و دریایی از نگاه افسوس از تو « آدمِ برفی» به یادگار برجای بود شالی و آنسو دگر کلاه !

















| Design By : Pichak |


